![]() |
![]() |
|
|
لخت لخت من از دوران تحصیلم، بیشترین خاطراتم واسه زمانیه که کلاس اول بودم. یادمه معلممون یه خانمی بود که بهتره اسمشو نگم. یعنی واسه اون بهتره که اسمش فاش نشه. راستش من هیچ وقت نتونستم باهاش کنار بیام. اصلا ادم جالبی نبود. یکی از بچه های کلاس رو که درسش زیاد تعریفی نداشت ، هر روز مورد مهرورزی قرار می داد و تا می تونست کتکش می زد. خلاصه منم خیلی دلم واسش می سوخت و فکر می کنم همه بچه های کلاس همین احساس رو داشتن به جز یکی. این یکی که میگم اسمش شایان بود، شاگرد خوب کلاس بود و سوگولی خانم معلم.این خانم معلم واسه اینکه مثلا بچه ها رو تشویق کنه، به بچه های خوب و درس خون شکلات جایزه می داد و البته همیشه شکلات ها به آقا شایان می رسید و ما تماشاچی بودیم.اون موقع هم شکلات مثل این روزا فراوون نبود که همه بچه ها سیر از شکلات و شیرینی جات باشن و منم که هفت سال بیشتر نداشتم همیشه در حسرت شکلات های خانم معلم بودم. اینا رو گفتم تا جو اون کلاس دستتون بیاد و بیشتر با این ماجرایی که الان می خوام واستون بگم ارتباط برقرار کنید. این خانم معلم که در سطور قبلی شرح مختصری ازش اومد برنامه روزانش املا گفتن به بچه ها بود. اون بیشتر از همه تاکید داشت که کسی نباید غلط تکراری داشته باشه. منظور از غلط تکراری این بود که مثلا اگه تو املای امروز کلمه "خواهر" رو به غلط "خاهر" می نوشتی. دیگه در روز های دیگه حق چنین اشتباهی رو نداشتی و اگر خدایی ناکرده دوباره این اشتباه رو تکرار می کردی و می نوشتی "خاهر" ، خوب سرنوشت غم انگیزی در انتظارت بود. یک روز موقع املا، گفت که تو املای امروز هر کسی که غلط تکراری داشته باشه بجای یک نمره، چهار نمره ازش کم میشه. با این تهدید شروع کرد به املا گفتن و ترس تمام وجودمو گرفته بود چون من استاد غلط های تکراری بودم. املا که تموم شد دفترهای املا رو جمع کرد و گذاشت رو میزش. به همه یه تکلیف رونویسی داد و خودش مشغول تصحیح اوراق شد.دفتر من نارنجی بود و کاملا از بین دفتر های روی هم چیده شده می تونستم تشخیصش بدم. هر دفتری که تصحیح می شد ، یک دفتر به دفتر من نزدیکتر می شد و متناسب با همین موضوع ضربان قلب منم تندتر می شد. شاگرد های ردیف اول کلاس هم که میزشون چسبیده به میز معلم بود با یک کار اطلاعاتی قوی نمره تصحیح شده هر نفر رو بلافاصله پس از تصحیح به سمع و نظر کلیه بچه های کلاس می رسوندن و این باعث میشد هیجان بیشتری وارد جو کلاس بشه. خوب نوبت دفتر نارنجی من شد، از صورتش می خوندم که حسابی عصبانی شده و کاری هم از دستم بر نمیومد. تصحیح به پایان رسید. نمره من در کل کلاس با سرعت نور پخش شد. 10 شدم، 2 غلط تکراری و دو غلط جدید داشتم! منو آورد بیرون، شروع کرد به سرزنش کردن. تمامی تلاشش رو کرد تا گریمو در بیاره ولی موفق نشد. من سرمو انداخته بودم پایین و هیچی نمی گفتم. آخرش گفت: چون تو 10 شدی دیگه جات اینجا نیست، باید اخراجت کنیم. تا آخر عمر بی سواد می مونی و ... .خلاصه اینقدر گفت و گفت تا بالاخره فرشته نجات که یکی از ناظم ها ی مدرسه بود اومد و ضمانت منو کرد و من دوباره بر گشتم تو کلاس. از این ماجرا چند روز گذشت و من با نمره 10 که گرفته بودم بین تمامی کلاس اولی ها مشهور شدم. دیگه اسمم کم کم داشت فراموش می شد و همه منو به عنوان شماره 10 می شناختن. معلم مذکور هم از هیچ تلاشی برای نابود کردن من دریغ نمی کرد. یه روز که توکلاس بودیم اینجوری تهدیدمون کرد: خانم معلم: ازین به بعد هرکی نمره کم بگیره(تو این لحظه نگاهش به من بود)، یا غلط تکراری داشته باشه(بازم نگاهش به من بود)، لخت مادرزادش می کنم! در این لحظه سکوت سنگینی کل کلاس رو فرا گرفت. خانم معلم رو به من: تو میدونی لخت مادرزاد یعنی چی؟ من: یعنی ...... یعنی لخت لخت!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:40 توسط پرتقال خونی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1392 اردیبهشت 1391 |
|
RSS
|